|
در کوچه های خسته شهرم دیشب بوی ترس می آمد کوچه های شهرم زخمی می شدند و من خاک را دیدم که بار دیگر از ما بدش می آمد من کلمات را دیدم که باز به دادگاه می رفتند تا سراصالت شان بجنگند من یک را شرحه شرحه دیدم یک هزار شد و هزار صفر چه شکوهی؟!!!!! باز نژاد واژه ها را تقسیم کردند و من امروز برای شعرم چیزی جز کلمات زخمی ندارم
بگذار از اول برایت بنویسم ... از اولین نقطه نرسیدن ، این جا هوا خوب است ! سرد نه ! طوفانی نه ! یخ می زند انگشتانم در هوای چشمانت . همین دیروز پاییز بود ، برگها طبق عادت نریختند ، درختان خسته از بار سالها یک تکانی به خود دادند ، نه .....خواب بهتر بود . امروز صبح هم که برف آمد گفتند اول بهار است . صدایی نیست. پرندگان طبق عادت روی آجرهای بلند ترین خرابه ها می نشینند و به صدای طبیعت که در خانه ها نواخته می شود دل می بندند . چقدر آشناست !!!!!!! از ابتدای فصل ها که بگذریم ، می رسیم به فصل سرد تابستان ، غرور خورشید ، نتابیدنها ،این همه خاطره یخ میزند . تصویر تو بر آب نیز ! می شکند من فرو میروم . یاد آن همه پاییز و زمستان به خیر ! که انگشتانت لای بند کفشهایم یخ میزد و قامتت زیر چتری سیاه . چقدر با تو بودن خوب است ! چقدر بی تو بودن زیباست ! لحظه اگر می خشکید ، می ماندی خم روی کفشهای کودکیم . و گره از بندهایش باز می کردی ، و نمی دانستی که خود هزاران گره بر آن می زنم تا تو باز آیی !
تکه هایی از من اینجا گم شده
از دلم تصویر فردا گم شده گفته بودی خویش را پیدا کنم تکه هایم عمق دریا گم شده خسته از پیمودن این جاده ها خانه ام آنسوی دریا گم شده تشنه ام دریا جوابم کرده است چشمه های آب صحرا گم شده باز شب فرمانروای کوچه هاست قفل این شبهای یلدا گم شده جار می زد باد در میدان شهر کوچه گردی بدتر از ما گم شده کودکی میخواند با چشمان خیس با نسیمی باز رویا گم شده
....بالاخره شروع کردم. خیلی وقت بود که می خواستم یک وب شخصی داشته باشم . اما درس ومشغله های کاری اجازه نمی داد وفراغتی نداشتم.
تا اینکه یک برف سنگین آمد و تقریبا زندگی تعطیل شد....(بماند که با بارش برف چرا باید زندگی تعطیل بشه؟؟؟؟؟)و من فرصتی پیدا کردم برای نوشتن. نمی خواهم وب را به یک موضوع خاص اختصاص بدم.فعلا فکرم اینه که نوشته های خودم رابگذارم و از سفرهام و خاطرات تلخ و شیرین اون بنویسم. .شاید هم گاهی گریزی به رشته تخصصی و مورد علاقه ام زدم. ... تا چه حد بتونم خدا داند....
ای آشناترین
هزاران نیرنگ خفته در پس این همه سبزی از رفتنم باز می دارد. یک حنجره ناشناس در کوچه پس کوچه های دل آوازی غریب می خواند.گویا که راه را به خطا آمده ام. الهامی به من می گوید باید بازگردم این راه پرپیچ و خم را.بازگردم و از راهی بروم که همه اش خاکی است. آنجا که شبنم ها به روی خاک می نشینند و عطر خاک نمناک را منتشر میکنند.آنجا که فقط خیال می روید و شوق کوچیدن دردلها آشیان می کند. بیا تاگلهای کاغذی رکود را مچاله کنیم. بیا بال پریدن بگیریم وهمراه وهمدل در متن پرطراوت این آبی بلند پروازی نو را آغاز کنیم.طلوع عشق را ببین و پرستوی عاشق را که در ژرفای این دریای نور چگونه سفر را تجربه می کند. بیا تا با امیدی آغشته به عطر یاد خدا همچون مسافران قله نور کوچی عاشقانه را شروع کنیم بیا دوباره متولد شویم.
|
About![]()
به یاد نمی آورم که در کدامین فصل Archivesتیر 1388آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDumpCategories |