بگذار از اول برایت بنویسم ...
از اولین نقطه نرسیدن ، این جا هوا خوب است ! سرد نه ! طوفانی نه ! یخ می زند انگشتانم در هوای چشمانت .
همین دیروز پاییز بود ، برگها طبق عادت نریختند ، درختان خسته از بار سالها یک تکانی به خود دادند ، نه .....خواب بهتر بود . امروز صبح هم که برف آمد گفتند اول بهار است .
صدایی نیست.
پرندگان طبق عادت روی آجرهای بلند ترین خرابه ها می نشینند و به صدای طبیعت که در خانه ها نواخته می شود دل می بندند . چقدر آشناست !!!!!!!
از ابتدای فصل ها که بگذریم ، می رسیم به فصل سرد تابستان ، غرور خورشید ، نتابیدنها ،این همه خاطره یخ میزند . تصویر تو بر آب نیز ! می شکند من فرو میروم .
یاد آن همه پاییز و زمستان به خیر ! که انگشتانت لای بند کفشهایم یخ میزد و قامتت زیر چتری سیاه .
چقدر با تو بودن خوب است !
چقدر بی تو بودن زیباست !
لحظه اگر می خشکید ، می ماندی خم روی کفشهای کودکیم .
و گره از بندهایش باز می کردی ، و نمی دانستی که خود هزاران گره بر آن می زنم تا تو باز آیی !