تبليغاتX
صدای پای نسیم
قدمی مانده به صبح


صدای پای نسیم




تولدم مبارک...

 

فرصتی برای نوشتن ندارم .مسافرتم ..امشب برنامه های خوبی داریم..فقط امدم اینروز رو ثبت کنم.همه تون خوش باشید.

+ نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387 ساعت 11:55  توسط نسیم  | 


ناماسکه (سلام)

با یک سناریوی عجیب و غریب  ویزا و با کلی تاخیر بالاخره برگشتم هند .بماند که استادم کلی

سرم غر زدکه چرا دیر کردم ولی هر جوری بود به خیر گذشت...

زمین سبز و آسمان کاملا آبیه.میشه گفت بهترین فصل اینجاست . بارانهای موسمی تمامی

نداره.یک بند داره می باره.منظره  جنگل پشت خونه مون یک چیزی مثل یهشته...سبز سبز .

از هر سوراخی یک چشمه روان شده...زیبایی اینجا رو با این چند سطر نمی تونم بیان کنم باید

دید...

گفتنی ها و دیدنیها خیلی زیاده...سعی می کنم در هر فرصتی بیام وبنویسم

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387 ساعت 20:54  توسط نسیم  | 


بالاخره امتحاناتم تمام شد.نه تنها امتحانات ترم بلکه پرونده واحد های درسی ام بسته شد .

باورم نمی شه ...هم خیلی طول کشید و هم خیلی زود گذشت.من فکر می کردم که هنوز واحد داشته باشیم ..یعنی واقعا دیگه تمام شد؟؟چه روزهایی گذراندم .چه سختیها یی رو پشت سر گذاشتم .کلا آدمی نیستم که از سختی بترسم اما اوضاع حتی من رو داشت از پا در می آورد ...خدایا شکرت .چون اگر کمک های تو نبود  نمی تونستم دوام بیارم..اینها رو اینجا می نویسم که هم تو رو فراموش نکنم و هم تمام عمر یادم باشه که با چه سختی داشته هام رو بدست آوردم و قدر اونها رو بدونم بدون اینکه مغرور باشم ...

 

یکی از استادامون که در واقع می شه گفت استاد تمام و نفر اول تو رشته ما در ایرانه،آدم عجیبیه یک پیرمرد۷۵ ساله با موهای  یکدست سفید و علیرغم سنش خیلی خوش استیل وچهار شونه و شیک پوش...فکرش رو بکنید ۵۵ سال پیش انگلیس درس خونده اونهم با چه استادایی....

من یکی که مثل پدرم بهش احترام می گذارم والبته مثل سگ ازش میترسم.اینجوری  بگم  که بیشتر اساتید دانشگاه، دانشجو اون بودند و همه ازش حساب می برند و صد البته از لحاظ علمی خیلی قویه...خلا صه ابهت عجیبی داره.خیلی راحت روز دفاع که فکر می کنی داری فارغ التحصیل می شی از تز ایراد می گیره و می گه برو 6 ماه دیگه کار کن..

 

همه دانشجوهاش رو به اسم کوچک صدا می کنه.شماره موبایل و شماره تلفن منزل همه رو داره و همینطور آدرسمون رو...روزهای امتحان علی الخصوص بدون اجازه اون حق نداریم از خونه بیرون بیا یم.همه رو کنترل می کنه .وای به حالمون اگر زنگ بزنه و ما خونه نباشیم .سر زده میاد خونه هامون...حالا مثلا با من میانه اش خوبه و قبولم داره ،ده بار تا حالا ضایعم کرده.

هفته پیش که من هنوز یک امتحانم مونده بود برای گرفتن یک گواهی مجبور بودم برم دانشگاه . پیش خودم گفتم یواشکی می رم و بر می گردم  .نمی بینه .چشمتون روز بد نبینه،تو آموزش داشتم با کارمند صحبت می کردم که یک دفعه از پشت سر یکی گفت :نسیم اینجا چیکار می کنیییییی؟؟ تمام تنم داغ  شد.زانوهام از ترس داشت می لرزید.کارمندهای تو اتاق همه به پاش بلند شدند و جرات حرف زدن نداشتند.گفتم استاد ببخشید...با عصبانیت گفت بیا اتاقم و خودتان  حدس بزنید که جه حرفهایی بارم کرد.بعد که برگشتم  کارمند ها می خندیدند و می گفتند ما که هنوز نفسمون بالا نمی آد،وای به حال شما.

 

به هر حال ،روزهای سخت تمام شد و خدا رو شکر من سر بلندم. همینقدر که از خودم راضیم خیلی خوبه ،من همه تلاش خودم رو کردم .وقتی فکر می کنم می بینم قید زندگی رو زدم .چند سال اخیر اینقدر زحمت کشیدم که اگر تا ۱۰-۱۱سال دیگه تلاش نکنم تازه یک ادم  معمولی می شم..اما نه من خیال اینکار رو ندارم اصلا نمی تونم.اما باید مدتی استراحت کنم .

بعدا نوشت۱:زندگی وایسا که من دارم میام...

بعدا نوشت۲:چی بهتر از سفر ...بلیط رو چند وقت پیش گرفتم فقط باید  دنبال ویزا باشم...تا اون موقع فعلا با انوااااااااع تفریحات داخلی خودمون رو باید سر گرم کنیم.

بعدا نوشت۳:چند روزه رو تخت بیمارستان ام و بین این دنیا و اون یکی در رفت وآمد...خستگی بالاخره من رو از پا انداخت.الان هم که برگشتم هنوز تو برزخم.

بعدا نوشت۴:روزی که شروع به نوشتن این وبلاگ کردم  هیچ فکر نمی کردم اینقدر اینجا بتونم راحت باشم.وقتی ازش دورم دلم براش تنگ می شه..

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387 ساعت 0:50  توسط نسیم  | 


مادرم دوستت دارم  

 

                             مادر  ای یاس ناز روزت مبارک

 

 

Mother

 

Blessed is your face
مبارك و خجسته باد چهره ات

 

Blessed is your name
مبارک باد نامت

 

My beloved

ای عشق من

 

Blessed is your smile

گرامی باد خنده هایت

 

Which makes my soul want to fly

که روح مرا به پرواز در می آوری  

 

My beloved

ای عشق من

 
All the nights

در تمام شبها
 

And all the times

و در همه زمان


That you cared for me

تو همیشه مراقب من بودی

 

But I never realised it
اما من هیچ گاه اینرا درک نمی کردم

 

And now its too late

اما حالا خیلی دیر است


Forgive me

من را ببخش

 

Now Im alone filled with so much shame

حالا من تنها هستم مملو از شرمندگی و خجالت بسیار


For all the years I caused you pain

در تمام این سالها من باعث این درد و ناراحتی شدم


If only I could sleep in your arms again

اگر تنها یکبار دیگر بشه من روی شانه های تو بخوابم


Mother Im lost without you

مادر من بدون تو از بین می روم

 

You were the sun that brightened my day

تو مانند خورشیدی هستی که به زندگانی من روشنایی می دهی


Now whos going to wipe my tears away

حالا چه کسی است که اشکهای من را پاک کند


If only I knew what I know today

ای کاش می فهمیدم چیزی که باید امروز بفهمم


Mother Im lost without you

مادر من بدون تو از بین می روم

 

 

 

 

 

 متن آهنگ "مادر" با صدای سامی یوسف همراه ترجمه تقدیم شما شد

اگر کد آهنگ رو پیدا کردم حتما می گذارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387 ساعت 21:8  توسط نسیم  | 


صبح حدود ساعت 10:30 بودو من تصادفا زود برگشته بودم خونه.زنگ در رو زدند آیفون رو که برداشتم خانمی بود که قیافه اش دیده نمی شد.گفت همسایه بغلی تون هستم در رو باز می کنید؟با خودم گفتم اه باز اومدن که بگن بیا ماشینت رو جابجا کن...همیشه همینه.

با این فکر در رو زدم و وقتی در رو باز کردم خانمی رو دیدم داشت گریه می کرد و خیلی ناراحت بود و دستپاچه. گفت: دخترم دخترم افتاده از سرش داره  خون میاد  باید ببرم بخیه بزنند .پول ندارم و شوهرم نیست .تو رو خدا به من پول بدید و دستشو انداخت که گردنبندش رو در بیاره.من هم با دیدن صحنه  خوشحال از اینکه موضوع ماشین نیست و دستپاچه تر از خانم. گفتم :ماشین ندارین برسونمتون.گفت نه آژانس دم دره.دویدم و تو کیفم یک دسته دوهزاری در آوردمو گفتم کافیه.گفت بله.ظهر شوهرم اومد براتون میارم.انگار گردنبندش گیر کرده بود.انگشترش رو دراورد. من هم گفتم ای بابا نمی خواد شما به دخترت برس و رفت.از پنجره که نگاه کردم دیدم سوار ماشین شد و رفت.

 

...حالا تو این چند روزه شما ممکنه اون خانم رو دیده باشین ولی من ندیدم.تازه بعدش که از همسایه ها پرسیدیم اصلا همچین کسی رو نمی شناختند(من که همسایه ها رو خوب نمی شناسم).تازه فهمیدم که طرف دزد بوده.

 

حالا چند روزه شدم نقل محفل. دیشب که همه جمعشون جمع بودند تا تونستند بهم خندیدن .خودم مرده بودم.آخه تازه می خواستم برسونمش... 

 

..گذشته از شوخی واقعا جامعه ما کجا داره میره.با چند دست باید کلاهمون رو بگیریم؟؟من انواع کلک رو برای گرفتن پول دیده بودم اما این نوبر بود .با خودم میگم یعنی نباید به هیچ کس رحم کرد .حالا پولها که مهم نیست صدقه سرم.ولی چقدر دید و احساس آدم عوض می شه.

 

هند که بودم ایرانیهاهمش از امنیت اونجا  تعریف می کردن.می گفتن ما تا حالا خبر دزدی نشنیدیم با اون تعداد نیازمندی که داره.خونشون ویلایی بود ولی اصلا حصار درست حسابی نداشت.هر موقع شب می تونستی بیرون باشی بدون هیچ مزاحمتی.که البته اینها رو در بعضی از کشورهای اروپایی هم نمی شه دید.چه آرامش و امنیتی داره این کشوری که دورادور نمی پسندیمش.حالا ما توی قفس هایی که تمام  پنجره هاش چند لایه حفاظ داره و درها انواع قفل ولي باز هم تو روز روشن دزد بهمون می زنه....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387 ساعت 0:2  توسط نسیم  | 


نمی دونم بعد سیزده بازم جا داره بگم سال نو مبارک یا نه؟ چرا که نه. من می گم.

سال نو مبارک .امیدوارم به آرزوهای کوچک و بزرگتون برسید.اما یادمون نره زندگی

وخوشبختی همان لحظات تلاش برای رسیدن به آرزو هاست...

عید و عید دیدنی خوش گذشت؟ ما که عید به معنای ایران نداشتیم .عید ما مصادف شد با جشن

هولی (جشن رنگ) هند که همزمان با اغاز بهار بر گزار می شه.تا دندونهاتون رنگی میشه

و بعد هم مراسم آب پاشی .جاتون خالی ایرانیها گوی سبقت رو از هندیها گرفتن....  حالا بعد

تعریف می کنم.

 سیزده بدر جالبی  هم داشتیم .بیشتر ایرانیهای مقیم یکجا جمع شده بودند و خوش گذشت...

ممنون که مدام به من سر می زنید.سر نزدن من رو حمل بر بی ادبی نکنید....روزهای آخره و من در

تدارک بر گشت.طی چند روز آینده بر می گردم وطن... .

منتظر پست هام باشید....شاد باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387 ساعت 10:27  توسط نسیم  | 


بعد از عمری کلاس و درس و مدرسه تصمیم به زندگی به شیوه "حیات وحش"گرفتیم.

عصر ها که یک گله طاووس از جنگل پشت ویلا می آن کنار پنجره های پشتی و میشه

گفت صدامون می کنند. من توی باغ پرندگان اصفهان طاووس های قشنگی دیده بودم

اما اینها محشرن،تا حالا صداشون رو شنیدید؟مثل صدای گربه است( انگار همه زیباییها

یک جا جمع نمی شه)ما هم براشون صداهای عجیب غریب در می آریم.برنامه داریم

باهاشون. ...گاو های وحشی ،فیل،همه رقم حیوون داریم.

من که وج شدم رفت.باورتون می شه ده روزه گوشت نخوردم. غذام شده آناناس و انبه.

البته انبه ها هنوز خوب نرسیدن آخه اول تابستونه . میگن یکی دو هفته دیگه میرسن.

ولی آناناس ها عالین...

از اون شلوغی و استرس و بدوبدوی تهران یک دفعه افتادم توی یک آرامش محض، آرامشی

که بعد آنهمه فعالیت(پرکارترین سال زندگیم) بهش نیاز داشتم. سه روز اول با کنفرانس پر شد

ولی بعدش از هفت دولت آزاد شدم.کلاس ها رو بگو با چه بدبختی پیچوندم. گفتم برگشتم

جبرانی می گذارم.من که حالا حالا ها بر نمی گردم هر چه باداباد.....

جونم براتون بگه از هر چی وسیله الکترونیکی خودمون رو خلاص کردیم حتی موبایل ها

خاموشه(فقط گاهی روشن می کنم و به مامان خانومی می زنگم تا نگران نباشن)

کامپیو تر هم که اولین باره میآم سراغش. آخه دلم برا وبم و شما ها تنگ شد.

فقط یک کتاب(که جونم بهش بسته است) و یک دفتر یادداشت همراهم آوردم و

متن های خوبی هم نوشتم. خودمان خوشمان آمد.  حتما تو پستهام می گذارم.

غیر از حس شاعری ،حس تحقیق ام هم اینجا گل کرده. کلی در مورد فرهنگ و آداب

 و رسوم اینجا تحقیق کردم. با یک خانم برهمن در مورد فلسفه اینکه چندین خدا دارن

بحث کردم. خودشم شک کرده بود. احتمالااون هم طی چند روز آینده به خیل عظیم

مسلمانان خواهد پیوست(انشاالله)..

 

راستی دوشنبه می ریم گوا. یعنی تحویل سال اونجاییم کنار دریا. جای نیاز جونم و مامان

 اینها خالی...

سال نو رو پیشاپیش تبریک می گم. امیدوارم همه ایرانیها سال خوبی  داشته باشن

 هر جا که هستن. پاینده ایران و ایرانی.بدرود تا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386 ساعت 15:15  توسط نسیم  | 


زمانی میر سه که آدم فکر می کنه که دیگه  هیچ امیدی نیست . تمام کارها مثل یک

کلاف سر در گم میشن و هر طوری که نگاه می کنی  احساس میکنی  این مشکلات چاره ای ندارند .

 حس می کنی دیگه توان جنگیدن نداری و باید کوتاه بیای و خودت رو  راضی کنی.مگه ممکنه همه

 این گره های کور باز بشن؟؟ فرض کن حالا این حل شد اون یکی رو می خوای چیکار کنی.

چقدر  زندگی سخت به نظر می رسه و اونوقته که  فکر می کنی باید سقف خواسته ها و آرزو ها

رو پایین بیاری ... فقط  یک معجزه  می تونه  این کلاف رو از هم باز کنه..........

و یک دفعه اون معجزه براتون اتفاق بیفته  ... انگار یکی دو سر کلاف رو بگیره

و تمام گره هاش باز بشه چه حالی پیدا می کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز این اتفاق برای من افتاد .......حس عجیبی دارم که برا م ناشناخته است ... خودم رو به اندازه یک پر سبک حس می کنموووووووو

 

...مدتی بود که فرصت آپ کردن نداشتم  البته هم سرم شلوغ بود و هم مقدمات یک سفر

 یکی دو ماهه رومی چیدم . تا هستم سعی می کنم زود  به زود آپ کنم. 

 فعلا این متن رو از من قبول کنید .

 تقدیم به همه شما در این روز استثنایی و به یاد ماندنی من.

 

        خلوت

 

            شبها که از همه عبور می کنم و به تنهاییم می رسم....

                  وقتی در کوچه ها دیگر صدایی نیست........

                         وقتی کودکان بی بهانه خوابند...............

 

               وقتی ماه می آید

                          و تکیه می دهد به درخت

  و از پشت پنجره به نامه های پ.........ست نشده ام نگاه می کند

                بهانه می کنم که کبوتران در راهند......

                  

              امشب هم سعی می کنم دیر کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                            و بی تو هرگز به خلوت خود نرسم...........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386 ساعت 0:2  توسط نسیم  | 


 

بد نيست كمی به دلايلي كه افراد براي خود سايت و صفحاتی شخصی در اينترنت ايجاد مي كنند,   بپردازيم.

مهمترين دلايل:

1-     ارتباط مشترك با دوستان و فاميل از طريق مطالب و تصاوير 

2-     ارايه خدمات اجتماعی و آموزشی به ديگران

3-     بيان آرمان و افكار عاطفی و دلبستگی ها 

4-     تخليه انتقاد و اعتراضاتی كه كمتر گوشی حاضر به شنيدن آن می شود

5-     نوعی ابراز وجود و رقابت

6-     آشنايی ديگران با خود

7-     ( گوشه كوچكی از اين فضای جهانی نيز از آن من است پس..) و.......

اغلب, صفحات شخصی می تواند راهی كم هزينه, آسان, مدرن و امروزی باشد برای غلو در نقاط مثبت و پرده پوشی از منفيات خود, افزايش اعتماد به نفس, پالايش روانی,  ايجاد نقاب  شخصيتی,  گفتن از خود و از همه آن چيز هايی كه در طول ساليانی تبديل به عقده و خوره ای در وجودمان شده,  طوری كه هرگز حضوری, تلفنی,  يا به صورت نامه نخواهيم توانست به ديگری انتقالش دهيم. می توان آن چنان هنرمندانه ابراز وجود كرد كه همه جهانيان به آن چشم بدوزند. و يا خود آرمانی مان را با استفاده از عكس هاي روتوش شده, آثار هنری و احساسات شاعرانه به ديگران معرفی كرده و پيشاپيش در ذهن آرمانی مان نظاره گر تحسين آشنايان و غريبه ها باشيم. می توان از نيمرخ روانی خود و هر آنچه كه می خواهيم چه واقعی و چه باز سازی شده گفت و نوشت و برای خود كف زد.        

ويژگی مثبت اين صفحات آن است كه به ما اين اجازه را می دهد كه ابراز وجود درون شبكه ای خويش را به بوته آزمايش گذاشته  و احتمالا با شمار بسياری از افراد درباره زندگی خود به دادو ستد داده ها پرداخته و از آنها پسخوراند و فيد بك دريافت كنيم.

و از نقاط منفی آن,  ورود انبوه بسياری از مطالب بی محتوا,  پوچ و بي مايه به اينترنت است كه كمترين آسيب آن دشوار ساختن كار جستجو برای انجام تحقيقات است كه تنها با وارد كردن يك يا دو كلمه به مكان جستجو تعداد بی شماری مطلب و صفحه شخصی نامربوط ليست می كند كه كاملا بيهوده و به درد نخور محسوب شده و نه تنها باعث سردرگمی و بی نظمی در ذهن شما می شود كه جداسازی آنها ازمطلب مورد نظر را مستلزم صرف وقت,  دقت و سعی بسياری می كند.  

و براستی در پشت اين همه انگيزه براي ايجاد وب سايت چه نهفته است؟ معمولا صاحبان بيشتر وب سايت ها دچار اين توهم می شوند كه هزاران نفر از سراسردنيا به مطالب و تصاوير آنها توجه كرده و از محتوا و معانی آن نيز لذت می برند. و اگر چنين نبود صرف آن همه وقت, حوصله و هزينه برای تهيه آنها كاری ابلهانه جلوه می كرد! مثالی براي اين قضيه,  تشبيه اين سايت ها به نامه های حاوی آگهی هاي تجاری و تبليغاتی است كه همه روزه به صورت توده ای,  به پست الكترونيكی ميليونها انسان ارسال می شود. درست همان طور كه هر گاه ايميل خود را چك می كنيم بدون صرف حتی چند ثانيه و كمترين مطالعه,  مستقيم اين نامه ها را دور ريخته يا حذف می كنيم, ( تازه اگر با فعال كردن فيلتر خود كار, مانع از ورود اين نامه های تبليغاتی به ايميل خود نشده باشيم) ميليونها سايت به زباله دان شبكه اينترنت فرستاده می شوند بدون آنكه كمترين بيننده ای داشته باشد. به هر حال جذابيت اينترنت باعث می شود كه صاحبان سايت ها براي كاربران ذهنی و خيالی خود كه ممكن است تعدادشان به ميليون يا چيزی نزديك به صفر برسد, وقت و هزينه بسياری را صرف تخليه روانی و شايد ساختن نقابی از شخصيت خود كنند و چه عجولانه ممكن است به اين نتيجه برسند كه تعداد پيام گيران آنها فراوان بوده و همه آنها به تمام حرف و نوشته های وب سايت توجه می كنند و در نهايت صرف آن همه وقت مفيد بوده و مشكلی را از جمعی دور می سازد. 

 

راستی دلیل شما برای ایجاد صفحه مختص به خودتان در اینترنت  چیه؟

یکی از دلایل بالا ؟؟یا چیزی غیر از این؟فکر می کنید به صرف این همه وقت 

 می ارزه؟؟؟؟؟؟؟     

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386 ساعت 13:45  توسط نسیم  | 


سلام

امشب فقط دلم میخواد با تو باشم .اونقدر هوای چشمام ابریه که ......حالا خود

 آسمون حسابی دلش گرفته .الان سه سالی میشه که به ماه فوریه که نزدیک میشم

.حالم اینطور گرفته میشه .کاش الان زنگ در خونمونو می زدی و صدام

می کردی که بریم بیرون .یه قدمی بزنیم .تو از خودت بگی و منم از دلتنگیام

.آخه دقیق حساب کنم با امروز 1095 روزه که تو رفتی .خوب انصاف کن

این دل چقدر باید تحمل داشته باشه تا این همه در انتظارت بمونه .میدونم که

 برمیگردی .یه وقتا واقعا از دست این آدمها خسته میشم .

نیستی ببینی دنیا عوض شده همیشه به تو حسودی می کردم . همیشه سهم تو از

 درد بیشتر از من بود .یادت می آد با نیازاومدیم بیمارستان .چقدر خوشحال شدی

.همدیگرو بغل کردیم .بوسیدیم . و تو با چه شوقی منو به بقیه معرفی می کردی .

حتی رو تخت بیمارستان هم نگرانم بودی .چون خیلی آروم ازم پرسیدی از ....

چه خبر ؟ ازم خواستی حتما جزوه هامو برات نگر دارم .با تو همه دلهره هارو

 تقسیم کرده بودم .از بیمارستان که بر گشتیم نیاز دستهاشو شست .گفتم :چرا

 انقدر با وسواس ؟ گفت با تو دست داده .تو هم که داروی شیمیایی مصرف

 می کردی .اما من دستهامو بوسیدم .دلم می خواست تا ابد دستهامو برای

یادگاری نگر دارم .بگذریم .

امشب هوا ابریه .درست مثل هوای چشمای من .از خودت بگو .دوست پیدا

 کردی ؟کسی که جای منو برات بگیره ؟نیستی ببینی چقدر تنهام .حتما

خبرا بهت می رسه .آره قبول شدم .اماقانع نشدم حالا دیگه آرزوهام هم

بزرگ شدن.........من عشقو از تو یاد گرفتم و دوستی رو .یادته قرار

گذاشتیم تا ابد با هم باشیم .پس چی شد؟نامردی کردی خوب باورت نمیشه هنوز

 باور نکردم که تو نیستی .

یه بار زنگ زدم خونتون بابات گوشی رو ورداشت .گفتم میخوام با تو

 صحبت کنم .گفت :خانم مگه خبر ندارید .....برگشتم از مادرم پرسیدم .

گفت مگه یادم رفته پارسال برات مراسم گرفتند .حتی میگن منم برات

گریه کرده بودم .  همه باورشون شد که تو نیستی ولی برای من تازه

 اول ماجرا بود .اول تنها بودنو .......هنوزم عکساتو که می بینم .یا دفترامو

 که توش دستخط تو رو دارم .قبولش برام سخته .اگه گفتی پریروز

 کی رو دیدم ؟ درسته .انگار هممون یه جوری به هم وصلیم .اینجا هم

ای بد نیست .هر روز بزرگتر میشم .و بیشتر شبیه همین زمینیها .دیگه

از اون کتاب خبری نیست .خیلی سعی کردم همونی که بودم باشم و درگیر

 زندگی نشم .آدمای زیادی هم دورو برم هستند .دوستای خوبی هم دارم

ولی تو کجا و اونا کجا .....تو که میدونی تو قلبم همون جای همیشگی رو داری .

اما نمی دونم چرا بعضی وقتا که حالم بد میشه کمکم نمی کنی خلاص شمو

 بیام پیشت .حتما میپرسی چرا سرعت پروازم کمه .من که قول داده بودم جای تو

 هم برم اون بالا بالا ها ...تو که میدونی من از پرواز خسته نمی شم .فقط یه وقتایی

دلم از دست این آدما میشکنه ..یه جوری هستند .انگار به خیلی چیزها اعتقاد ندارند .

یادت میاد فقط به خاطر اثبات کلمه دوستی به هم چه کارا که نکردیم . .همیشه

 همه جا باهم بودیم .تمام اشکهامونو نصف کرده بودیم  . .هنوزم همون کادوی تولدی

 که بهم دادی رودارم .باورت نمیشه بعضی وقتا میام از کوچتون رد میشم شاید

 ببینمت .ولی خوب.........امشب می خوام بهت بگم از یاد هر کس هم بری .

از یاد من نمیری ..منم بد نیستم دوستای خوبی دارم کاش میشد بهت معرفی شون کنم .

همشون یه  جورایی مثل ....هستند .خوب و با حال اما .یکیشون که تازه باهم دوست

 شدیم منو بیشتر یاد تو میندازه .یه جورایی مثل تو با من حرف می زنه .یادته

 اول صبح که همدیگرو می دیدیم می گفتی سلام دوست من .اونم مثل تو .اصلا

 انگار که دارم با تو حرف می زنم .تازه شعر هم میگه .ولی نه هم وطنیم نه

هم کلاس .فقط یه دوستیم .و این خیلی مهمه .دوسش دارم چون یه جورایی

 فکر میکنم تو در قالب اون  اومدی سراغم که تنها نباشم .تازه یک ............

دارم ماه .عکسشو برات میفرستم .به خاطر تو هم شده سعی میکنم زندگی کنم .

حتی با خیال تو . روز تولدت گلهام به دستت رسید یا نه؟دهم شهریورهر

 سال یه دسته گل میگیرم میذارم همون جایی که مخفی گاه ما بود .امسالم

برات گل آوردم اما تو اصلا جوابمو ندادی .تو که رفتی خیلی اتفاقا افتاد .

انگار با یه شوک وارد زندگی شدم .خیانتها و دورویی ها و محافظه کاریهای

زیادی دیدم .اما من راحت بودم چون چیزی نداشتم که به خاطرش اسیر بشم و

 بترسم که مبادا از دستش بدم .همه زندگی برام حالا مثل یه خیاله یا یه

صحنه نمایش .من که نقشمو خوب بلدم نگران نباش کاری می کنم که بهم

 افتخار کنی .فقط کاش امشبو بیای پیشم میتونی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386 ساعت 23:38  توسط نسیم  | 


....بالاخره شروع کردم. خیلی وقت بود که می خواستم یک وب شخصی داشته باشم . اما درس ومشغله های کاری اجازه نمی داد وفراغتی نداشتم.

تا اینکه یک برف سنگین آمد و تقریبا زندگی تعطیل شد....(بماند که با بارش برف چرا باید  زندگی تعطیل بشه؟؟؟؟؟)و من فرصتی پیدا کردم برای نوشتن.

نمی خواهم وب را به یک موضوع خاص اختصاص بدم.فعلا فکرم اینه که نوشته های خودم رابگذارم و از سفرهام و خاطرات تلخ و شیرین اون بنویسم. .شاید هم گاهی گریزی به رشته تخصصی و مورد علاقه ام زدم. ... تا چه حد بتونم خدا داند....

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386 ساعت 12:30  توسط نسیم  | 



Rolling Credits

This script allows you to:


www.webloger.5u.com

Place

text

descriptions

of

any

sort

and it will

scroll up

the page

until its done.

You can even

make Links.

Or

use

images.