سلام
امشب فقط دلم میخواد با تو باشم .اونقدر هوای چشمام ابریه که
......حالا خود
آسمون حسابی دلش گرفته .الان سه سالی میشه که به ماه فوریه که نزدیک میشم
.حالم اینطور گرفته میشه .کاش الان زنگ در خونمونو می زدی و صدام
می کردی که بریم بیرون .یه قدمی بزنیم .تو از خودت بگی و منم از دلتنگیام
.آخه دقیق حساب کنم با امروز 1095 روزه که تو رفتی .خوب انصاف کن
این دل چقدر باید تحمل داشته باشه تا این همه در انتظارت بمونه .میدونم که
برمیگردی .یه وقتا واقعا از دست این آدمها خسته میشم .
نیستی ببینی دنیا عوض شده همیشه به تو حسودی می کردم . همیشه سهم تو از
درد بیشتر از من بود .یادت می آد با نیازاومدیم بیمارستان .چقدر خوشحال شدی
.همدیگرو بغل کردیم .بوسیدیم . و تو با چه شوقی منو به بقیه معرفی می کردی .
حتی رو تخت بیمارستان هم نگرانم بودی .چون خیلی آروم ازم پرسیدی از ....
چه خبر ؟ ازم خواستی حتما جزوه هامو برات نگر دارم .با تو همه دلهره هارو
تقسیم کرده بودم .از بیمارستان که بر گشتیم نیاز دستهاشو شست .گفتم :چرا
انقدر با وسواس ؟ گفت با تو دست داده .تو هم که داروی شیمیایی مصرف
می کردی .اما من دستهامو بوسیدم .دلم می خواست تا ابد دستهامو برای
یادگاری نگر دارم .بگذریم .
امشب هوا ابریه .درست مثل هوای چشمای من .از خودت بگو .دوست پیدا
کردی ؟کسی که جای منو برات بگیره ؟نیستی ببینی چقدر تنهام .حتما
خبرا بهت می رسه .آره قبول شدم .اماقانع نشدم حالا دیگه آرزوهام هم
بزرگ شدن.........من عشقو از تو یاد گرفتم و دوستی رو .یادته قرار
گذاشتیم تا ابد با هم باشیم .پس چی شد؟نامردی کردی خوب باورت نمیشه هنوز
باور نکردم که تو نیستی .
یه بار زنگ زدم خونتون بابات گوشی رو ورداشت .گفتم میخوام با تو
صحبت کنم .گفت :خانم مگه خبر ندارید .....برگشتم از مادرم پرسیدم .
گفت مگه یادم رفته پارسال برات مراسم گرفتند .حتی میگن منم برات
گریه کرده بودم . همه باورشون شد که تو نیستی ولی برای من تازه
اول ماجرا بود .اول تنها بودنو .......هنوزم عکساتو که می بینم .یا دفترامو
که توش دستخط تو رو دارم .قبولش برام سخته .اگه گفتی پریروز
کی رو دیدم ؟
درسته .انگار هممون یه جوری به هم وصلیم .اینجا هم
ای بد نیست .هر روز بزرگتر میشم .و بیشتر شبیه همین زمینیها .دیگه
از اون کتاب خبری نیست .خیلی سعی کردم همونی که بودم باشم و درگیر
زندگی نشم .آدمای زیادی هم دورو برم هستند .دوستای خوبی هم دارم
ولی تو کجا و اونا کجا .....تو که میدونی تو قلبم همون جای همیشگی رو داری .
اما نمی دونم چرا بعضی وقتا که حالم بد میشه کمکم نمی کنی خلاص شمو
بیام پیشت .حتما میپرسی چرا سرعت پروازم کمه .من که قول داده بودم جای تو
هم برم اون بالا بالا ها ...تو که میدونی من از پرواز خسته نمی شم .فقط یه وقتایی
دلم از دست این آدما میشکنه ..یه جوری هستند .انگار به خیلی چیزها اعتقاد ندارند .
یادت میاد فقط به خاطر اثبات کلمه دوستی به هم چه کارا که نکردیم . .همیشه
همه جا باهم بودیم .تمام اشکهامونو نصف کرده بودیم . .هنوزم همون کادوی تولدی
که بهم دادی رودارم .باورت نمیشه بعضی وقتا میام از کوچتون رد میشم شاید
ببینمت .ولی خوب.........امشب می خوام بهت بگم از یاد هر کس هم بری .
از یاد من نمیری
..منم بد نیستم دوستای خوبی دارم کاش میشد بهت معرفی شون کنم .
همشون یه جورایی مثل ....هستند .خوب و با حال اما .یکیشون که تازه باهم دوست
شدیم منو بیشتر یاد تو میندازه .یه جورایی مثل تو با من حرف می زنه .یادته
اول صبح که همدیگرو می دیدیم می گفتی سلام دوست من .اونم مثل تو .اصلا
انگار که دارم با تو حرف می زنم .تازه شعر هم میگه .ولی نه هم وطنیم نه
هم کلاس .فقط یه دوستیم .و این خیلی مهمه .دوسش دارم چون یه جورایی
فکر میکنم تو در قالب اون اومدی سراغم که تنها نباشم .تازه یک ............
دارم ماه .عکسشو برات میفرستم .به خاطر تو هم شده سعی میکنم زندگی کنم .
حتی با خیال تو . روز تولدت گلهام به دستت رسید یا نه؟دهم شهریورهر
سال یه دسته گل میگیرم میذارم همون جایی که مخفی گاه ما بود .امسالم
برات گل آوردم اما تو اصلا جوابمو ندادی .تو که رفتی خیلی اتفاقا افتاد .
انگار با یه شوک وارد زندگی شدم .خیانتها و دورویی ها و محافظه کاریهای
زیادی دیدم .اما من راحت بودم چون چیزی نداشتم که به خاطرش اسیر بشم و
بترسم که مبادا از دستش بدم .همه زندگی برام حالا مثل یه خیاله یا یه
صحنه نمایش .من که نقشمو خوب بلدم نگران نباش کاری می کنم که بهم
افتخار کنی .فقط کاش امشبو بیای پیشم میتونی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



