تبليغاتX
صدای پای نسیم
قدمی مانده به صبح


صدای پای نسیم




 

                                                         

 

لیست متعلقات و ملحقات قلبی که به مزایده گذاشته می شوند :

 

۱-سه دستگاه کینه ی شتری که نصف و نیمه تلافی شده اند ... ( نیم بها )

 

۲-سرویس N پارچه ی لبخند ملیح با مارک معتبر عشوه ... ( آکبند ِ آکبند )

 

۳-یک عدد تنفر متوسط که چهار پایه اش در سه گوشه ی قلب کذایی فرو رفته ...( فروشی نیست )

 

۴-یک طشت آبرو که بارها از بام گناهان مختلف افتاده و شباهت عجیبی به آبکش دارد ... ( بُنجُل )

 

۵-دو تخته آرامش که هر مرد و نامردی لگد کوبشان کرده ... ( بافته شده به دست هنرمند روزگار )

 

۶-چند گلدان خاطرات بد که با خون دل آبیاری شده اند ... ( به اولین پیشنهاد فروخته می شوند )

 

۷-چند دست قهقهه که در موارد نادر به تن چهره رفته اند ... ( 100% از اعماق ِ دل )

 

۸-یک مشت خاطرات خوب که در جیب جا می شوند ... ( به بالاترین پیشنهاد فروخته می شوند )

 

۹-کلکسیونی از توبه های کمیاب ... ( چیزی در حد فسیل یک دایناسور )

 

۱۰-چند تابلو از ایده هایی که در نطفه به ملکوت پیوستند ... ( مخصوص نوابغ و مخترعین )

 

۱۱-یک سرویس مهربانی الماس نشان ... ( فقط با مصاحبه واگذار می شود )

 

۱۲-چند عدد اشتیاق اورجینال ... ( با قابلیت پتانسیل بالا )

و چندین وابستگی دنیوی که جز دور ریختنی ها می باشند .

 

 ختم کلام :

*لطفا جهت شرکت در مزایده تیپ منصفانه بزنید ... ازآوردن اطفال جدا" خود داری کنید ...

قبل از ورود کفشهای فضولی را بکنید .

 

بعدا نوشت:

 چند وقت پیش خواب دیده بودم یکی از دوستان حاجی شده ... الان تو مکه ست ...

دیدن انواع خواب با تضمین ِ تعبیر قطعی با نازل ترین قیمت ... بشتابید .

 به خدایم : وقتی خودم را به نادانی میزنم از تو طلب توضیحات واضحات دارم .

 من ... تو ... پنجه های سکوت ... زورآزمایی جالبی بود .

 کمتر به ماه خیره شو  ... گرگ بودنت تابلو می شود .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387 ساعت 10:26  توسط نسیم  | 


     
 
۱-حالا اگر من اینروزا دلم بخواد بجای کتاب ،فوتبال ببینم کی رو باید ببینم.خیلی نامردیه ملت ،فوتبال ملتهای اروپارو ببینندوما ریاضیات ملتهای اروپا..
 
***********
۲-هر چند  متن زیر ارديبهشت ماه سال پیش نوشته شده اما احساس مي كنم آنقدر ها هم قديمي نشده...
 

 

در ابتدا پدرم از موضوع انشاء بسيار تعجب كرد، اما هنگامي كه برايش توضيح دادم معلم ورزش ما معلم هنر و انشايمان هم هست، قول داد به مانند سال هاي گذشته كمي مرا در نوشتن انشاء كمك كند.

 

پدرم مي گويد دوست ندارد «سايپا» قهرمان شود، چون اگر سايپا قهرمان شود، همه مي گويند علي دايي مربي خوبي است و او را مربي تيم ملي مي كنند و او هم خودش را به تيم ملي دعوت مي كند و به خودش مي گويد كه بايد فيكس تيم ملي باشد، در نتيجه عنايتي به تيم ملي دعوت نمي شود و تيم ملي بدون «نوك» حمله مي ماند!

 

پدرم مي گويد دوست ندارد «استقلال تهران» قهرمان شود، چون اگر اين اتفاق بيفتد،حاجي فتح الله زاده كه دوست پدرم است نمي تواند دوباره مدير عامل استقلال شود و ما ديگر ميزبان جام باشگاه هاي آسيا نمي شويم و باز هم يادمان مي رود نامه هايمان را پست كنيم!

پدرم مي گويد دوست ندارد «استقلال اهواز» قهرمان شود، چون در اينصورت شايد اماراتي ها فيروز كريمي را ببرند پيش تيم هاي خودشان و كسي نمي ماند تا براي ما حرفهاي با نمك بزند و ما را بخنداند!

پدرم مي گويد دوست ندارد «سپاهان» قهرمان شود، چون آنها امسال به جام باشگاه ها رفته اند و نامردي است آنها دوبار پشت سر هم به آسيا بروند!

پدرم مي گويد دوست ندارد «پرسپوليس» قهرمان شود؛ فقط و فقط از لج مامان بزرگ!! چون مامان مامانم يك پرسپوليسي دو آتيشه است!(از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان من هم این اخلاقم به مامان بزرگ رفته....)

 

در اين جاي انشا بودم كه به پدر بزرگوارم يادآوري كردم موضوع انشا اين است كه دوست داريد چه تيمي قهرمان شود نه اينكه دوست داريد چه تيم هايي قهرمان نشوند! پدر كمي فكر كرد و گفت: بنويس من دوست دارم «راه آهن» قهرمان شود، چون مي دانم در صورتي كه راه آهن به ليگ يك سقوط كند «ميثاقيان» خودش را از برج ميلاد پرت نمي كند اما مطمئن هستم اگر روزي «ميثاقيان» قهرمان ليگ برتر بشود از خوشحالي اين كار را انجام مي دهد و من خيلي دوست دارم يك صحنه مهيج مستند را از نزديك ببينم!

 

البته در پايان بايستي بگويم من خودم دوست ندارم «راه آهن» قهرمان شود، چون من تيم «اميد» و سوباسا را دوست دارم و اميدوارم آنها كاكرو را شكست دهند و قهرمان شوند!

 

اين بود انشاي من،

 از پدرم هم كه من را كمي در نوشتن اين انشا كمك كرد تشكر مي كنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387 ساعت 13:11  توسط نسیم  | 


«قلم گفتا که من شاه جهانم---------قلمزن را به دولت می رسانم »


-----------------------------
سکانس اول:
(روز- خارجی- نمای نزدیک از یک قلمزن و یک قلم، کنار خیابان)

قلمزن:ببخشید،جناب قلم!بنده می خواستم بروم دولت.میشود بیزحمت بفرمایید راهش از کدام طرف است؟

قلم:بیایید سوار بشوید خودم میرسانمتان،چون من شاه جهانم...

قلمزن:حضرت عالی جسارتا خالی بندی که نمی فرمایید؟!

قلم:نخیر!زود راه بیافتید برویم.بنده می خواهم قلمزن های دیگر را هم سرویس بدهم و به دولت برسانم.شب می شود،دولت می بندد و بنده شرمنده می شوم.

قلمزن:بنده نوازی می فرمایید.ما زن و بچه داریم،می خواهیم یک توک پا برویم دولت و زود برگردیم سر خانه و زندگیمان.کار زیادی آنجا نداریم.زیاد مصدع اوقات نمی شویم...

(نمای نزدیک از دود لوله اگزوز یک وسیله نقلیه،ترجیحا تریلی هجده چرخ)


سکانس دوم:
(روز- داخلی - یک فضای رمانتیک ، به سبک کلبه های چوپانی عصر ملکه ویکتوریا . نمای نزدیک از دو دست یک آدم که گاه دوبامبی توی سر خودش می زند و گاه هدف فرضی! دیگری را نشانه می رود)

قلمزن(با داد و بیداد و توپ و تشر) : فلان فلان شده خالی بند!خجالت نمی کشی توی روز روشن چاخان می کنی؟ مرتیکه چاه جهان هم نیست، آن وقت می گوید من شاه جهانم. که فرمودی ما را می رسانی دولت؟!پدر سوخته!اینجا که
قوه قضائیه است!

(قلم مات - مات نگاه می کند و با استفاده از جلوه های ویژه آب می شود می رود زمین.قلمزن همچنان به زمین و زمان بد و بیراه می گوید و دوربین ، به سبک سریالهای پلیسی،زوم می کند روی نقشه ای که به دیوار آویزان است و

راهی که به رم ختم می شود!!)


+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387 ساعت 11:58  توسط نسیم  | 



Rolling Credits

This script allows you to:


www.webloger.5u.com

Place

text

descriptions

of

any

sort

and it will

scroll up

the page

until its done.

You can even

make Links.

Or

use

images.