***
من!
سلام!
باز امشب صدایم را پر دادم در کوچه ها .
زیر لب آواز سر دادم .
فکر می کنند دیوانه ام .
آخر گذشت دل تنگی را به جام آواز ریختن آن هم در سکوت شب .
چقدر خوب است که ما دیوانه ایم .
من . تو ...................... ....حتی ...........
**************
درد همزاد من است و خواستن آبستن درد .
چیزی نمی خواهم باز درد می کشم .
از پوچ . از تهی . از تهوع .
از تونل های تاریک بی مقصد .
از سلام پی در پی عابران .
به دست آشنای غریبه ای سپردم کلید شکسته خانه ام را .
گاه گاهی به شعر هایم آب دهد .
با شراب چشمانش . همین .
*************
زنگ صدایم آشناست ؟!
از تو نوشتن که کاری ندارد .
کافی است قلم را در سیاهی سرنوشتم غرق کنم .
تک تک کلمات عاقت شوند . همین .
کافی است خاکستر شوم به یاد دروغ ترین رویای با تو بودن .
کافی است بخواهم
و تو پاشنه به پاشنه لحظه ها دق الباب کنی که سلام .
به خرج خدا فالی بزنی
و شیخ بیاید دم در .
" ما بیغمان مست دل از دست داده ایم " .
و تو آب بخواهی .
و من خیره در چشمانت .
*************
آب ؟!
مدتی است یادم رقته که رهگذران تشنه آب می خواهند .
می آیم قفل از زبان در می گشایم و زنجیر از پاهایش .
پیاله آبی به دستت می دهم .
می نوشی .
می روی
پاشنه به پاشنه لحظه ها .
پس چرا آنچه من دیدم تو در آب ندیدی؟!
آب دادی انتظارم را .
به شیخ می رسم .
چادرم را روی صورتم می کشم .
اشک می ریزم .
شیخ نگاهی به من می کند و
نگاهی به غبار بی سوار بیابان .
**************
وقت سفر دلم تنگ می شود برای این همه پوچ .
برای خاطرات با تو بودن که از صفر بیشتر نشد .
برای کتابهایم .
برای سازم .
برای شعرهایم .
برای عروسکهایم .
برای این همه پوچ دلم می گیرد .
**************
حالا بیا !
بیا و صدایت را از من بگیر .
رویایت را .
دستهایت را و شعر هایت را .
تقویم را بر گردان به روزهای بسیار قبل بی اعتنایی .
زمانی که اولین بار سلام دادیم و بی اعتنا از صدای هم عبور کردیم .
دلمان دست خودمان بود آخر !
خیالت را از من بگیر
و غمهایت را و تنهاییت را .
این حجم تنهایی را ببر به خلوت خودت .
زنجیر به پای رویایت بزن در خوابم .
و زمستان را از من بگیر که باز امسال حدیث تو بود و سوز سرما و خامه انگشتانم .
هر چه نوشتم آب شد .
شهرزاد شرق من هم غروب کرد .
*************
اشکهایت را از من بگیر .
نامه هایت را بده به دست باد .
چهره ات را در خطوط پاییزی رنگ بزن .
آنقدر که از کنار هم بی اعتنا بگذریم .
بگذار فراموش کنم اولین پاییز چشمانت را درشهریور ماه تولدم که در کنجی نشستم و چیزی غریب در دلم نواخت .
باران شو .
باران و بردار و ببر هر چه مال توست .
خسته ام از این همه امانت پوچ
.بسوزان و خاکسترش را بسپار بدست باد .
**************
در شگفتم غروب هزارانه را پیش از تولد تو .
آیا همیشه اینقدر دیر می رسیم ؟
فاصله ای نبود
خوب که نگاه کردم .
رد پایت روی برفها تا خدا می رسید .
در عجبم چرا پاهایم ناتوانند ؟!!!!
شاید باور کرده اند که برای همیشه رفته