نمی دانم چرا
این جمعه عجیب
به تمام پنج شنبه های جهان
گرهی کور خورده است ...
هوا
هنوز زمستان گذشته است و
من به اصرار بهار
در دهان لحظه های سردم
شهد می نوشانم
گریه های من
در لباس سنگ دوزی اشان
امشب
چه زیبا برایم می رقصند
و خدا
در گوشم
همان ترانه های موزون همیشگی اش را ...
اما من
امشب پشت این سکون فهیم
صندوق دار همیشگی سینه ام نیستم ...
به گمانم کسی در گوشم
دوباره
هفت روزگی ام را
اذان می گوید
اما مثل بار پیش
آتش آن کلمه ها
مرا در نمی گیرد
انگار
این بار
در زهدانی تاریک
سال هاست خواب مرگ می بینم
انگار
هرگز
به دنیا نیامده ام .........
+
نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387 ساعت 0:33 توسط نسیم
|