بالاخره امتحاناتم تمام شد.نه تنها امتحانات ترم بلکه پرونده واحد های درسی ام بسته شد .


باورم نمی شه ...هم خیلی طول کشید و هم خیلی زود گذشت.من فکر می کردم که هنوز واحد داشته باشیم ..یعنی واقعا دیگه تمام شد؟؟چه روزهایی گذراندم .چه سختیها یی رو پشت سر گذاشتم
.کلا آدمی نیستم که از سختی بترسم اما اوضاع حتی من رو داشت از پا در می آورد ...خدایا شکرت .چون اگر کمک های تو نبود نمی تونستم دوام بیارم..اینها رو اینجا می نویسم که هم تو رو فراموش نکنم و هم تمام عمر یادم باشه که با چه سختی داشته هام رو بدست آوردم و قدر اونها رو بدونم بدون اینکه مغرور باشم ...
یکی از استادامون که در واقع می شه گفت استاد تمام و نفر اول تو رشته ما در ایرانه،آدم عجیبیه یک پیرمرد۷۵ ساله با موهای یکدست سفید و علیرغم سنش خیلی خوش استیل وچهار شونه و شیک پوش...فکرش رو بکنید ۵۵ سال پیش انگلیس درس خونده اونهم با چه استادایی....
من یکی که مثل پدرم بهش احترام می گذارم
والبته مثل سگ ازش میترسم.
اینجوری بگم که بیشتر اساتید دانشگاه، دانشجو اون بودند و همه ازش حساب می برند و صد البته از لحاظ علمی خیلی قویه...خلا صه ابهت عجیبی داره.خیلی راحت روز دفاع که فکر می کنی داری فارغ التحصیل می شی از تز ایراد می گیره و می گه برو 6 ماه دیگه کار کن..
همه دانشجوهاش رو به اسم کوچک صدا می کنه.شماره موبایل و شماره تلفن منزل همه رو داره و همینطور آدرسمون رو...روزهای امتحان علی الخصوص بدون اجازه اون حق نداریم از خونه بیرون بیا یم.همه رو کنترل می کنه .وای به حالمون اگر زنگ بزنه و ما خونه نباشیم .سر زده میاد خونه هامون...حالا مثلا با من میانه اش خوبه و قبولم داره ،ده بار تا حالا ضایعم کرده.
هفته پیش که من هنوز یک امتحانم مونده بود برای گرفتن یک گواهی مجبور بودم برم دانشگاه . پیش خودم گفتم یواشکی می رم و بر می گردم .نمی بینه
.چشمتون روز بد نبینه،تو آموزش داشتم با کارمند صحبت می کردم که یک دفعه از پشت سر یکی گفت :نسیم اینجا چیکار می کنیییییی؟؟
تمام تنم داغ شد.زانوهام از ترس داشت می لرزید.کارمندهای تو اتاق همه به پاش بلند شدند و جرات حرف زدن نداشتند.گفتم استاد ببخشید...با عصبانیت گفت بیا اتاقم و خودتان حدس بزنید که جه حرفهایی بارم کرد.بعد که برگشتم کارمند ها می خندیدند و می گفتند ما که هنوز نفسمون بالا نمی آد،وای به حال شما.
به هر حال ،روزهای سخت تمام شد و خدا رو شکر من سر بلندم. همینقدر که از خودم راضیم خیلی خوبه ،من همه تلاش خودم رو کردم .وقتی فکر می کنم می بینم قید زندگی رو زدم .چند سال اخیر اینقدر زحمت کشیدم که اگر تا ۱۰-۱۱سال دیگه تلاش نکنم تازه یک ادم معمولی می شم..اما نه من خیال اینکار رو ندارم اصلا نمی تونم.اما باید مدتی استراحت کنم .
بعدا نوشت۱:زندگی وایسا که من دارم میام...
بعدا نوشت۲:چی بهتر از سفر ...بلیط رو چند وقت پیش گرفتم فقط باید دنبال ویزا باشم...تا اون موقع فعلا با انوااااااااع تفریحات داخلی خودمون رو باید سر گرم کنیم.
بعدا نوشت۳:چند روزه رو تخت بیمارستان ام و بین این دنیا و اون یکی در رفت وآمد...خستگی بالاخره من رو از پا انداخت.الان هم که برگشتم هنوز تو برزخم.
بعدا نوشت۴:روزی که شروع به نوشتن این وبلاگ کردم هیچ فکر نمی کردم اینقدر اینجا بتونم راحت باشم.وقتی ازش دورم دلم براش تنگ می شه..
+
نوشته شده در جمعه 14 تیر1387 ساعت 0:50 توسط نسیم
|