۱
نگرانم
می شود اینقدر چشمهایت را
روی کتاب و دفترواشیا
نریزی؟
بگذار به آرامی
خرده ریز های دلم را
از زیر دست وپای نگاهت
جمع کنم.
********************
۲
گذشته ات را شستم زیر باران
آینده ات سفید سفید روی بند رخت تاب می خورد
خوب من
از این پس
می خواهم یک نفس بمیرمت از عشق
مهم نیست دیگران
خوب
را چطور تعریف می کنند
من دایره المعارف جدیدی خواهم نوشت.
********************
۳
دیشب تو را می ساختم
از پاره های تنم
تورا
واژه به واژه
از اندوه دلم می ساختم
تو
ذره
ذره
ظهور می کردی
من
تکه
تکه
زوال می رفتم.
+
نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387 ساعت 19:45 توسط نسیم
|